رضا قليخان هدايت

1015

مجمع الفصحاء ( فارسي )

هركه بازآيد ز در پندارم اوست * تشنه مسكين آب پندارد سراب حيف باشد بر چنين تن پيرهن * ظلم باشد بر چنين صورت نقاب خوى بدامان از بناگوشش بگير * تا بگيرد دامنت بوى گلاب بامدادان تا به شب رويت مپوش * تا بپوشانى جمال آفتاب سعديا گر در برش خواهى چو چنگ * گوشمالت خورد بايد چون رباب ايضا اين بوى روح‌پرور از آن كوى دلبر است * اين آب زندگانى از آن حوض كوثر است اى باد بوستان مگرت نافه در ميان * اى مرغ آشنا مگرت نامه بر پر است بوى بهشت مىگذرد يا نسيم دوست * يا كاروان صبح كه گيتى منور است اين قاصد از كدام زمينست مشك‌بوى * وين نامه در چه داشت كه عنوان معطر است در راه باد عود بر آتش نهاده‌اند * يا خود در آن زمين كه تويى خاك عنبر است دانى كه بىتو چون گذرانيم روزگار * روزى كه بىتو مىگذرد روز محشر است صورت ز چشم غايب و اخلاق در نظر * ديدار در حجاب و معانى برابر است در نامه مىنگنجد ما را حديث عشق * كوته كنم كه قصهء ما كار دفتر است بازآ كه در فراق تو چشم اميدوار * چون گوش روزه‌دار بر اللّه اكبر است